![]() |
![]() |
|
| صورتک روی چهره ات رو بردار و وارد شو و یک بار هم که شده خودت باش. |
|
سلام به تمامی دوستان.من یه روزی سر زنده ترین ادم روی زمین بودم.اما نمیدونم چی شد یهو دیدم هیچی نیستم دیگه.و الان تو بد وضعیت روحیم.شاید به یکی نیاز دارم باش ارامش داشته باشم از عزیزی که فکر میکنه میتونه مشکلمو حل کنه تقاضای کمک میکنم.ممنون.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/10/23ساعت 12:43 توسط سیاوش |
|
|
کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم.... باورم نمیشود ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/25ساعت 16:43 توسط سیاوش |
|
|
در بلور چشم من یاد تو بود
در دلم شوق دیدار تو بود رفتی اما در خزان سینه ام بوی عطر دست شمشاد تو بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/03/20ساعت 11:10 توسط سیاوش |
|
|
سلامممممممممممممممممممی به گرمی افتاب تابستان.سلامی به محبت مادری.سلامی به عشق ایرانی بودن.دلم واسه همه تنگ شده بود.میخوام دوباره شروع کنم.اگه بیاید و نظر بدین خوشحال میشمودوستون دارم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/17ساعت 19:4 توسط سیاوش |
|
|
سلام به همه دوستان.من برگشتم.با تمام وجود.از همه دوستانی که این مدت با وجود نبودنم منو مورد لطف خودشن قرار دادن.یه بار دیگه منو شرمنده کنید.ممنون
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/02ساعت 12:2 توسط سیاوش |
|
|
تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق تو مثل شبنم عشقی به روی پونه ی عاشق تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته تومثل سایبان امیدی برای یک دل خسته تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم تو مثل خنده ی یاسی و غربت یک غم تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری تو مثل نمنم بارون،لطیف وپاک و صبوری تو مثل هر که هستی مرا به نام صدا کن برای این دل سرگشته هرجاکه هستی دعا کن خوابید ی بدون لالایی و قصه بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمیبینی توی خواب گلای حسرت نمیچینی دیگه خورشید چهر تو نمیسوزونه جای سیلی های باد روش نمیمونه دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا بمونی رفتی و ادمکا رو جا گزاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی این جا قهرند سینه ها با مهربونی تو،تو جنگل نمی تونستی بمونی دل تو بردی با خود به جای دیگه اونجایی که خدات برات لالایی میگه میدونم می بینمت یه روز، دوباره توی دنیایی که ادمک نداره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/10/02ساعت 9:54 توسط سیاوش |
|
|
ببخشید که دیر شد.اخه یکی از عزیزانم فوت کرد.وقت نشد بیام.از همه در خواست میکنم برای جوان تازه از دست داده :وحید جمشیدی:یه فاتحه بدین.ممنون.
شکستن دلم چقدر راحته، کاری که این روزا دیگه عادت ،از بی کسی دلم داره میگیره برای جبران بدونین که دیره، با بغضی سنگین میخونم هنوزم از خنجرای حرفاتون دارم میسوزم ، تو بدترین شرایط زندگی تنهایی تنهام نزاشت، اثیر غمهام نزاشت، یکه و تنهام نزاشت، خیمه بی کسی رو قلب من بود، لباس دومادی برام کفن بود، تنهایی تو بی کسی یار من بود، تو خود کشی طناب دار من بود. خوشبختی تو عصرتون لونه کرده، نمیدونین دلم صدای درده ،من بودم و سکوت یه خاطره، کاش سیاهی از روزگارم بره ،این دل من یه عمر که اثیره، طفلکی از بی کسی گوشه گیره، تو بد ترین شرایط زندگی تنهایی تنهم نزاشت، اثیر غم هام نزاشت، یکه و تنهام نزاشت، خیمه بی کسی رو قلب من بود، لباس دومادی برام کفن بود، تنهایی تو بی کسی یار من بود، تو خود کشی طناب دار من بود از همتون بی کس و یار تر منم...........................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/05ساعت 9:43 توسط سیاوش |
|
|
عاشق ترك لبخند نمي كند لبخند تذهيب زندگي است و بوسه اي است بر دست هاي نرم محبت.براي عاشق زمان وجود ندارد ، چون حضورش باعث مي شود كه دير يا مختصري دير به قرارگاه برسد.عشق يك قطار مسافربري نيست تا تو اگر كمي دير رسيدي قطار رفته باشد و تو مانده باشي با چمدان هاي سنگين با تاسف با قطارهاي اشكي در چشمان حسرت.عشق تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه.جام بلور تنها يك بار مي شكند مي توان تكه هايش را نگه داشت اما شكسته هاي جام، آن تكه هاي تيز و برنده دگر جام نيست احتياط بايد كرد همه چيز كهنه مي شود واگر كمي كوتاهي كنيم "عشق" نيز هم.............
توی ساحل که بودم اسمتو به روی دریا می نوشتم توی صحرا که بودم اسمتو روی برگا می نوشتم زمستون که می شد اسمتو روی برفا می نوشتم شب که از راه می رسید اسمتو به روی افتاب می نوشتم وقتی خدا خسته می شد اسم تو رو تو نامه واسش می نوشتم تنهای تنها که می شدم اسم تو رو به روی چشمام می نوشتم توی باغ پر گل که می رفتم اسمتو روی گلها می نوشتم اما این بار فقط می خوام اسمتو به روی قلبم بنویسم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/08/13ساعت 20:5 توسط سیاوش |
|
|
دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه؟ یا نیازی که رنگ می گیرد در تن شاخه های خشک و سیاه؟ دل گمراه من چه خواهد کرد؟ با نسیمی که می تراود از ان بوی عشق کبوتر وحشی نفس عطرهای سرگردان لب من از ترانه می سوزد سینه ام عاشقانه می سوزد پوستم می شکافد از هیجان پیکرم از جوانه می سوزد
ديگر روز آمده است و من روي همان صندلي نشسته ام. ديگر از سرما خبري به خاطر عشق تو بر روی زمین افتاده........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/07/01ساعت 11:15 توسط سیاوش |
|
|
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و عطر بهار عشق یعنی یک تمنا یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست در دست او عشق یعنی بی تو هرگز ...پس بمان تا سحر از عاشقی با او بخوان عشق یعنی هر چه داری نیم کن از برایش قلب خود تقدیم کن
عشق یعنی راه رفتن تا سحر عشق یعنی لحظه های بی کسی عشق یعنی دروی و دلواپسی عشق یعنی چشمهای مست او نامه هایم در فشار دست او عشق یعنی شعرهای سوخته عشق یعنی شمع نا افروخته عشق یعنی تا ابد در راه او تا همیشه یک جهان گمراه او عشق یعنی درد های بی شمار عشق یعنی عاشق فصل بهار عشق یعنی خسته ام از بی کسی کی به داد این دل من می رسی عشق یعنی نامه های بی جواب دیدن و بوئیدن او حین خواب عشق یعنی یک دلتنگ غریب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/04ساعت 8:11 توسط سیاوش |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام.من سیاوش هستم 20 ساله از مازندران.قربون تک تکتون برم که با اومدنتون منو خوشحال میکنید.امید وارم جای قدماتون همیشگی باشه.
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|